تبليغاتX
بانوی هزار گیسوی دریا
عشق تو ستاره بود...می دانستم

 

آموزش زبان ترکی در 3 ثانیه

1- هرگاه حرف ب ساکن قبل از ر بیاید جای آنها عوض می شود:

مثال:  کبریت  <-- کربیت             تبریز <-- تربیز

 

2- حرف گ در اول کلمه ق و در سایر موقعیتها ج ادا میشود:

مثال:   گازوئیل <-- قازوئیل                 تگرگ <--  تجرج                       کامپیوتر <-- قامپیوتیر

 

3- گاه حرف ه در آخر کلمه به ی و در برخی انواع گویش به صدای او تبدیل میشود:

مثال:

گوجه فرنگی <-- قوجی فرنجی   (یا همان گیرمیز بادمجان)

ماهی تابه <-- مایتابو

 

4- صدای ق به صدای گ و حرف گ در اول کلمه با صدای ق ادا می شود. در برخی موارد ق حذف میشود:

مثال:

قند <-- گند

گلابی <-- قلابی

آقای رئیس <-- آی رئیس

 

5- گاه حرف ی بعد از حرف با صدای کسره با صدای و تلفظ میشود:

مدیر<-- مدور

 

6- بعد از حروفی که در کلمه با صدای کسره ادا میشوند یک ی اضافه میشود:

مثال:

مثال <-- میثال

ابتدا <--  ایبتیدا

چراغ <-- چیراگ

 

3- حرف ک هیچگاه با صدای ک ادا نشده و بسته به موقعیت حرف در کلمه، موقعیت کلمه در جمله، نوع وضع عصبی گوینده، محل تولد گوینده، وضع آب و هوا و ... با صدای ش خ چ ق ادا شده و گاه اصلا ادا نمی شود:

مثال:  من به تک تک سوالات شما پاسخ خواهم داد <-- من بی تشتچ سوالات شما پاسخ خواهم داد.

مرتیکه کثافت درست رانندگی کن <-- مرتیچه چثافت درست رانندجی قن

سلام آقای دکتر <-- سلام آی دتر

زبان بیسیک <-- زبان بیسیخ

چکار می کنی؟ <-- چخار موقونو ؟

 

4- معمولا افعال در حالت اول شخص به صورت دوم شخص بیان میشوند.

من با شما نبودم <-- من به شما نبودی !

 

5- ضمیر ملکی متصل دوم شخص به صورت سوم شخص بیان میشود:

حالت خوبه ؟  <-- حالش خوبی ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 4:31  توسط ستاره   | 

 

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:34  توسط ستاره   | 

 

 

جریانات رخت‌خوابی اصولاً از جذاب‌ترین موضوعات در زندگیه بشریه. یك جورایی هم در دنیا اینطوری شده كه اصولاً آقایون دنبال این مسائلن و خانم‌ها هم ازش به عنوان اسلحه‌ای مرگبار علیه آقایون استفاده‌كنن. به هر حال این جریان واقعیتیه كه هر روز در كنار هر آدمی اتفاق می‌افته. این داستان پایین رو از جایی خوندم و خیلی خندیدم گفتم ترجمه كنم شما هم بخونین. البته كه انگلیسیش خندا‌دار تره ولی به هر حالا این ورژن هم مطلب و می‌رسونه. هر چند که خودمم یه دوشیزه هستم اما چون خیلی با نمک بود اینجا تایپیدمش فقط به خانم‌ها بر نخوره خواهشاً. قصد فقط خنده‌است و چیزی توی این داستان قرار نیست ثابت بشه. و تنها بخشیش كه به آقایون حال می‌ده اینه كه مثل اون قسمت‌های تام و جری  كه تام برنده می‌شد نه جری!!!

و اما داستان:

یك شب كه من و دوست‌دخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام كه بغلم كنی."

چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:

 تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطه‌ی فیزیكی ما هستی!

و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقه داشت در می‌اومد اضافه كرد:

تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس.

حضورتون عرض كنم كه از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب كنیم."

در همین لحظه بود كه گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."

با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟"

عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه."

و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی كه برات می‌خرم؟"

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."

با مزه بود ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:0  توسط ستاره   | 

 

با تو ام ای سهراب ای به پاکی چون آب یادته گفتی بهم؟.... تا شقایق هست زندگی باید کرد نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی دلی را خوش کرد؟

یادته گفتی بهم؟.....به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی من. اومد آهسته نرم تر از یک پر قوخسته از دوری راه خسته و چشم به راه

یادته گفتی بهم؟.... عاشقی یعنی دچار فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی.... چه تنها ست ماهی اگر دچار دریا باشد آره تنها باشه یار غمها باشه

یادته می گفتی : گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهایتان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفسه نیست که تازه کنه این دل تنهای من را
پس کجاست اون قفس شقایقت؟

من و با خودت ببر به قایقت سهراب ساحل یک نفسه

راست می گفتی کاش که مردم دانه های دلشان پیدا بود آره کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یک چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم.....

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:54  توسط ستاره   | 

 

درود

نمی دونم چرا به کمای نوشتاری دچار شدم

وقتی که پست قبلی رو نوشتم و گفتم ستاره داره میاد فکر می کردم که بازم می تونم بنویسنم اما هر چقدر سعی کردم و به قول گفتنی ها زور زدم نشد

اما مهم نیست حداقل یه قسمتی از یکی از نوشته های "احمد شاملو"ی عزیزم رو واستون می تایپم که بد قولی نکرده باشم تا از کما در بیام و بتونم چیز جدید بتایپم

 

کار من این شده است

که بیایم به اتاقم هر شام

و به خاموشی خورشیدی دیگر

کلماتی دیگر گریه کنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 3:25  توسط ستاره   | 

 

درود

باز هم ستاره می خواد شروع به کار کنه

یعنی می خواد به قول یکی از دوستان کیبورد فرسایی کنه

منتظر باشید

سیصد و بیست و نهمین روز از سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی

ستاره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:34  توسط ستاره   | 

 

تا کجا با من خواهی آمد ؟ تا ورق چندم این کهنه کتاب را با من خواهی خواند؟

از کدام پلکان بالا خواهی رفت؟

با کدام درخت خزان را برای پرنده ها معنا خواهی کرد؟

در کدام کویر خواهی رویید؟

در کدام چشمه تن خواهی شست؟

بیا با هم به ترانه روحمان گوش کنیم!

بیا روی آینه ها از عشق تصویری تازه بکشیم...

تا کجا با من قدم خواهی زد؟

چند کوزه از آب دریا را با من به کوچه دوستی خواهی آورد؟

بیا یک لیوان شعر سهراب بنوشیم ، بیا در پیاده روها غزل حافظ بخوانیم و خواب سیب های زیبا را ببینبم.

امروز دیر است و فردا دیرتر، بیا به ساعت هفت صبح دیروز برگردیم، بیا قبل از تولد گل سرخ چشمهایمان را باز کنیم.

بیا لبهای یک غنچه را ببوسیم تا شاعر شویم.

چقدر دلم برای دریا تنگ شده است...

چقدر دلم برای آفتاب تنگ شده است...

کاش شب تمام شود ...

کاش جاده های خاکی تمام شوند...

چرا داروگ ها دیگر آواز باران نمی خوانند؟

چرا کسی انگشتان مرا به تن موج ها نمی رساند؟

اگر نگاه تازه ای به قلبهایمان نیندازیم، حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه ی لحظه هامان شنا نمی کند.

بیا مهتاب را تا آمدن صبح بیدار نگه داریم...

بیا آنقدر دستهایمان را به سوی دریا بگیریم تا دریا ما را در آغوش بگیرد...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 0:44  توسط ستاره   | 

 

ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها ، سال ها سکوت کردی ، سکوتی زیبا اما دلگیر ، سکوتی به نازکی شیشه...

وقت آن رسید سکوت را بشکنی تا برای یک لحظه به صدایت عادت کنم.

برای یک لحظه بگذار سردی سینه ات را زمین احساس کند.

برای یک لحظه بگذار دردهای تو را باد به همراه ابرهای تیره و باران ِ اشک ، با خود ببرد.

دست هایت را به من بده ؛ از جا برخیز ، به شقایق های بیرون کلبه نگاه کن، بیا باز هم با هم آنها را ببوییم...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:2  توسط ستاره   | 

 

 

چــــیـزی بـــه جـــا نـمـانـد

حــــــــــتـــــــی

کــه نـفـــریـنــــی

بـدرقـــه ی راه ام کــنـــــد.

بـــا اِذن ِ بــی هـنـگـام ِ پــدر

به جــهـــــــــان آمـــــــدم.

در دسـتان ماماچــه پـلـیـــدی

کـــه قــضــــا را

وضــــو ســــاخــتـه بــود.

هـــــــوا را مــصـرف کــردم

اقـیــانـوس را مـــصرف کــردم

ســــیـــاره را مــصـرف کـــردم

خـــــدا را مـــــصـــرف کــــردم

و لعنـت شــــــدن را ، بر جای ،

چـــیـــــزی بـــــه جـــــای بـِنَـمــانـدم.

 

 

                                                          «احمد شاملو»                         

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 3:46  توسط ستاره   | 

 

این هم ادامه جریان آغا محمدخان

 

حالا دیگه آغا محمد خان دوازده – سیزده ساله شده.

چند نفر از علاقه مندان به تاریخ که دانشجوی مشروط رشته زیبایی شناسی هستند میگن که در این زمان آغا محمد خان شخص خوشگلی بود (البته می دونم که این حرف ربطی به موضوع نداره)

همونطور که گفتم مادره به کمالات بچه هه بیشتر از جمالاتش اهمیت می داده.

هر فرد تاریخ دوست دانشمندی که هم کمال داره هم جمال اگه با این توضیحات قانع نشده شخصا می تونه بره صورتش رو بکوبه به ه زمین سنگلاخ و بعد ماخصلش رو توی آینه ببینه اونوقت می فهمه که من چی میگم!

(بر خلاف دانشمندان من فکر می کنم زیبایی شناسی یک علم تجربی ِ)

مادر آغا محمد خان 5 چیز رو نشونه مردونگی می دونست:

تیر اندازی ، شمشیرزنی ، سوار کاری ، دانشمند بودن و مقتصد بودن.

به نظر میاد جیران خانم زن کم توقع و درویش مسلکی بوده و در مورد مردها زیاد سخت نمی گرفته نمونه اش همینه که مقتصد بودن رو گذاشته برای آخرین مرحله.

عده ای از آدم که طرفدار آقای شوپنهاور هستند در مورد اصئل پنجگانه این زن حرفهای دیگه ای میزنن .

شوپنهاور فیلسوف بدبین آلمانی بود که بدجور به زنها بد بین بود. طرفداران این آقا میگن که جیران خانم دو شرط دانشمند بودن و مقتصد بودن رو برای حفظ آبرو و خالی نبودن عریضه بیان کرده و سه شرط اولش کافی و مهم بوده.

من اعلام می کنم این حرفها مفتِ و مسئله جیران رو در دستگاه فلسفی شوپنهاور نمیشه بررسی کرد.

البته به نظر من این پنج اصل، اصل مردانگی نیست و یک اصل مهمتر و کارسازتر وجود داره، اما بدلیل مسائل اخلاقی نمی توم بیانش کنم فقط به صوذت غیر مستقیم میگم که آغا محمدخان از اون محرم شده بود. با این توضیحات اگه نفهمیدن مشکل خوتونه.

از حق نگذریم، مادر آغا محمد خان تلاش زیادی کرد تا روزی بچه اش همه ی صفات پنجگانه رو داشته باشه .

اما آغا محمدخان دانشمند نشد، یعنی آی کیوش اجازه نداد .

اما عده ای بی فرهنک تاریخ نشناس میگن آغا محمد خان زیادی مقتصد شد ، ینی هم خوردش حساب و کتاب دقیق داشت و هم اعمال بعد از خوردن.

اینها می خوان با شیوه ناتورالیستی شخصیت آغا محمد خان رو لکه دار کنن و بگن اون فکر کرده که کاهش مخارج باعث کاهش مداخل میشه.

بعضی ها میگن آغا محمد خان از مرگ نمی ترسیده و بعضی ها هم میگن بدجوری می ترسیده منتها نوکرهایی که مسئول شستن لباس هاش بودن دهنشون چفت و بست داشته.

لازم نیست که من ر مورد شجاعت آغا محمد خان نظری بدم چون گذشتگان بدون هیچ گونه اختلاف نظری این موضو رو روشن کردند.

یه روز بابای آغا محمد خان عزم کرد که به اصفهان حمله کنه و کریم خان رو شکست بده و به پسرش گفت: بابا قربونت بشه الهههههههههههههی بیا بریم اصفهان کریم رو شکست بدیم.

بین لین پدر و پسر رایطه ی عاطفی عجیب و غریبی وجود داشت، باباهه اصلا طاقت این رو نداشت که خبر اسیر شدن پسرش رو بشنوه برای همین گفت: عزیز ِ بابا امیدوارم اگه قراره خبری ازت بشنوم خبر مرگت باشه.

این جنگ هم به خوبی تموم شد، یعنی عده زیادی کشته شدن، کریم خان شکست خورد و بابای آغا محمد خان اصفهان رو گرفت.

همیشه وی تاریخ اشخاصی پیدا میشن که چشم دیدن پیروزی کسی رو ندارن .

وقتی هم محمد حسن خان وی جنگ اصفهان مختصری مردم را قتل عام کرد ، یک عده آدم حسود و بخیل گفتند که این محمد حسن خان قجر ، عجب شخص قسی القلب و ناجوریه.

راستش رو بخواید در بین تاریخ نویس ها هم گاهی هفراد مبتلا به حسادت دیده میشه.

به هر صورت می خواستم اینو بگم که جمع کثیری از تاریخ نویس های عهد قجر حسود نبودند یا اگه هم بودند حسادتشون برای شهاهان قاجار گل نمی کرد ؛ دلیلش هم معلومه ، شاهاهن قاجار خاطرشون از گل هم نازکتر بود و نمی تونستن ببینن که بنده خدایی گرفتار بیماری حسادت شده و وقتی هم که می دیدند کار از کار گذشته و به این مرض دچار شده شخص بیمار رو قرنطینه می کردند تا این بیماری به کس دیگه ای سرایت نکنه.

البته در اون زمان قرنطینه ها به شکل حالا نبود، یعنی مریض از امکانات زیادی برخوردار نبود و مجبور بود تا زمان بهبودی، زیر زمین توی دو متر جا بخوابه.

در فرهنگ عامه به مریضایی که به این جور قرنطینه ها می رفتند، می گفتند (زیر گل رفته).

البته اینو نباید تقصیر قاجارها دونست که وضع قرنطینه ها اینقدر ناجور بوده . اون روزها علم پزشکی در امر قرنطینه سازی ، پیشرفت قابل توجهی نکرده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 5:27  توسط ستاره   |